خرید بک لینک

هفته ÷یش مثل امروز رفتم مشهد ک پسریو ک عمم گفته بود ببینم مادر و پدرش اومدن گفتن سن من بزرگتره از پسرشون و خوششون اومد ک متاسفانه من بزرگترم چی میشه مامانم حرص میخور د ک چرا اینهمه راهو رفتیم باید عمه سنمو ب طرف میگفت طفلک مامانم خودمم خسته شدم از مجردی تقصیر تو هم هست مامان مورد خوب داشتم رد کردی حالا بخور

♥ پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ ساعت 13:27 توسط سميه:

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:41

ديشب تلگرام فاطمه بهم پي ام داد ك طاهره بچش دنيا اومد يه دختر ناز تپلي خيلي خيلي خوشحال شدم بعد چند سال ديگ نااميد شده بود اول سال تحويل از خدا زير بارون خواستم بهش بچه بده چون ميديدم ك خيلي بغض ميكنه وقتي يكي بهش ميگفت بچه نداري بخدا دعاش كردم چه هواي بود لحظه سال تحويل اينو از خدا خواستم رفتم زيارت امام رضا نماز حاجت خواستم همش جلو چشمم بود حتي گفتم خدا من ك مجردم ولي از بچهاي ايندم يكيو بده ب طاهره شايد مسخره بياد از حضرت زهرا خواستم جالبه اسم بچشم گذاشته فاطمه خدايا شكرت

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:41

از همه چي خسته شدم از بحث دعوا تازگيا از پرخوري مريض شدم چهار روز حالت تهوع سرگيجه اسهال همرو دارم فصل گلا هم هست خدا كنه گلا يه هفته ديگ زود تموم بشه حالم بهم خورد از اين زندگي نكبتي خدا نميدونم اخه من چيكارت كردم اينقد بايد عذاب بكشم دكتر بهم پي ام داده ك يكي سراغ نداري اطرافت واسه دوهفته بياد مطب چون منشيم تنهاس اينقد پرويه منظورش خودمم منم جوابشو نميدم تا بميره نكبت خدا لعنتش كنه غرورمو خيلي له كرده اوضاع خونه يطرف ندا هروز خونس دل بچها سيا كرده انگار اون دوماده يكسره خونس خانوادش بهش گير نميدن ك بيا دختراي الانن ديگ خدايا ارامشي بهم بده ب خانوادم ك مثل قبلنا دورهم خوش باشيم

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:41

هفته پيش دكتر بهم پيام داد اطرافت كسي نيست بياد مطب واسه دوهفته گفتم چه پرويه مرتيكه بهم با چه رويي پيام داده گفتم ن نيست باز گفت خودت نميتوني بياي بعد سه روز جوابشو دادم نه نميتونم بيام تا ديشب پيام داده فردا ميتوني بياي بيمارستان گفتم صابكارم نيست كاري داشتيد بفرماييد؟ گفت عصر ميتوني بياي گفتمش اگ رسيدم ميام نوشت باشه منتظرم خيلي پرويه هنگ كردم بدم مياد ازش دوسندارم ديگ برم تو اون محيط با اون كار كنم مرخصي بهم نميده اخلاقش گنده و سرد محيط اونجا دوستمم نيست يه خانوم ديگ اومده موندم عصري برم مطب يا نه شايد ميخاد بره كربلا ك ميخاد من باشم جاش خدا خودت كمكم كن♥ پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ ساعت 9:8 توسط سميه:

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:41

عصری گرفتم خوابیدم پاشدم بعد ب باباگفتم برم پیش دکتر ببینم چیکارم داره یا نه گفتن بری بهتره چند سری پیام داده بهت. گفتم نه بهش پیام میدم (پیام دادم تلگرام ک سلام هواسرده نتونستم بیام کاری داشتین همینجا بگید ) پیام داد چهارشنبه میتونی بیای ؟گفتم اگ برنامه پیش نیاد میام بزار اون غرورش یکم له بشه مرتیکه هرچی غرور منو له کرد بسش نبود چهارشنبه هم نرم خخخخخخخخخخخخخخخ حالش جا میاد اخ چقد دلم خنک شد گردنش پیش خودم کجه خدایا حکمتتو شکر ♥ پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ ساعت 17:56 توسط سميه:

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:41

چهارشنبه 22/9رفتم با همه تنفر از دكتر اينقد پيام داد تا رفتم ببينم چيكارم داره با مامان رفتم خلوت بود رفتم تو سلام كردم گفت از چهار شنبه بازار مياي گفتم با اجازه شما گفت خوبي بيكاري عصرا گفتم فعلن بله گفتم از اول برج بيا مياي كار كني گفتم نهميگه پس هيچي ميگم ميتونستي همينو اسمس كني ك من نيام ميگه خاستم ببينمت و حلالم كني گفتم خيله خب خدافظ اومدم بيرون ولي ديگ نسبت بهش تنفر ندارم رفتم پيش كلينيك فيوزوتراپي منشي ميخاد فرم پر كردم اخرش نوشته مدرك كپي ميخاد من نوشتم ديپلم در حالي ك ديپلم ناقصم دكتره بهم زنگ زد بيا سركارموندم اينكارمو ول كنم برم اونجا دووم نيارم به اينجا هم عادت كردم ولي اخر چي به پول نياز دارم بي پولي بد درديه حاضر نبودم برم پيش اونيكي دكتر كار كنم اعصابمو خرد ميكرد اينم 40 ميليون سفته ميخاد و برگ سفيد امضاءخدا خودت هر جور صلاح ميدوني چيكار كنم موندم رومم نميشه به دكتر بگم ك ديپلم ناقصم دروغ نوشتم چون روم نميشد

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 8:41

صفحه بندی